۱۳۹۲ بهمن ۲۹, سه‌شنبه

خاطرات گزينش من در اداره كل بازرسي استان هرمزگان


خاطرم مربوط ميشه به سال 90. بم زنگ زدن گفتن پس از بررسيهاي اوليه شما واجد شرايط دعوت به مصاحبه هستين و تشريف بيارين واسه مصاحبه اداره كل بازرسي استان هرمزگان. منم كلي ذوق كردمو پس از ماها انتظار سر و وضعو مرتب كردمو حاضر شدم برم مصاحبه. خيالمم راحت بود كه با فوق ليسانس از دانشگاههاي معتبر خارجي و درجه يك و سالها تجربه كار در شركتهاي معتبر بين المللي و داراي مقالات علمي متعدد در ISI همه اينها باعث شد با اعتماد به نفس در روز مصاحبه حاضر شم. وقتي پامو تو اداره كل گذاشتم (روبروي دانشگاه پيام نور) تازه فهميدم اوضاع از چه قراره. يه لحظه پشيمون شدم كه چرا صورتمو اصلاح كردم اونم دو روز پيش، احساس كردم اگرم قبولم كنن تو اين محيط خيلي سخته كار كردن. از پله ها رفتم بالا ديدم همه جا پرچم سبز ( يا حسين ) رو چسپودن به ديوار و بوي معطر عود و .... تو راه پله ها و سالن پخشه. رفتم پيش منشي و مدير دفتر رئيس گفتم تماس گرفتين اومدم واسه مصاحبه اونم يه نگاه سر تاپام انداخت گفت بفرمائيد بنشينيد. اي كاش ميگفت تشريف ببريد حداقل ميرفتم وقتمو تلف نميكردم و روحيم بهم نميريخت. بعد از اينكه چند نفر رفتن تو اتاق و اومدن بيرون تازه فهميدم كه فقط تنها خودم نيستم كه واسه مصاحبه اومدم اما چرا همه يقه ها بسته ، ريش و سبيل نتراشيده و لباساي باصطلاح حزب اللهي كردن تنشون. تازه فهميدم اي دل غافل ركب خوردم بيخود دلمو خوش كردم اينجا بايد تظاهر كني مومني!!!!. اي واي منو بگو دلم به پشتوانه علميم خوش بود نگو اصلا اينجور جاها جواب نميده و هرچي خنگ تر باشي مناسبتري . علم اينجا كاري از پيش نميبره و به اصطلاح خودمون علم سيخي چند؟؟؟؟؟؟؟. رفتم تو اتاق رئيس ديدم سه نفر در انتظار نشستن كه نسخمونو بپيچن. مدير كل ( عباس مومن آبادي )، يه حاج آقا و يه كارمند ديگه كه لبحنديم به لب داشت. نشستم كلي در مورد تجربيات و مدارك و سوابق توضيح دادم. 

خيلي خسته كننده بود چون هيچكدوم توجه نميكردن و با بي ميلي اصلا گوش نميدادن. اگه يخورده ديگه ادامه ميدادم فك كنم خوابشون ميبرد . سعي كردم ساكت شم بعد حاج آقا پرسيد خوب شما كه مهندسين و ميرين سر پروژه ها سركشي، نماز شكسته رو چه جوري ميخوني. قلبم افتاد زير پام با خودم گفتم ما رو باش داريم از نكات ريز و مهم مديريت پروژه حرف ميزنيم كه يارو بفهمه حاليمونه و ميتونيم به عنوان بازرس فعاليت داشته باشيم. ديد هاج و واج دارم نگاش ميكنم فهميد اوضاع خيلي خرابه و ما شوتيم تو اين مورد. رفت رو سوال بعدي گفت از كي تقليد ميكني يهو ناخوداگاه ياد جمله معروف تقليد كار ميمونه افتادم خواستم بگم كه خدا كمكم كرد از دهنم نپريد. بازم نگاش كردم نفر سومي كه بغل مدير كل نشسته بود داشت پارررره ميشد از خنده ولي جلو خودشو گرفته بود آخه خيلي اعتماد به نفسم بالا بود دليلشم اين بود كه واقعا مسلط بودم رو همه چيز الا اين سوالاي ديني. ازم تشكر كردن حضور آوردم و مجلسشونو غرق شادي كردم و خنديدن بهم. منم موقع رفتن گفتم در هر زمينه اي سوال دارين در خدمتتونم غير از سوالاي ديني. با اين حرفم انگار داشتي به حاج آقا فحش ميدادي. سريع گفت خدافظ منم اومدم بيرون. واقعا چه نتيجه اي ميشه گرفت. بنظر شما من الان بايد بخندم يا گريه كنم. چي بسر ما اومده آخه چرا اين آقايون با آينده ماها بازي ميكنن آخه تا كي.!!!


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

Thank you for your comment